|
ذهن برتر
|
روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست
بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت
امروز همه روی زمین زير پر ماست
بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــيز
میبينم اگر ذرهای اندر ته درياست
گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست
بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد
بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست
ناگـه ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی
تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تير جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست
بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی
وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست
گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن
اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست
چون نیک نگهکرد و پر خويش بر او ديد
گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست
پیلاتس
با شروع تمرينات ورزشي پيلاتس پس از ده روز متوجه تغييراتي در بدن خود ميشويد پس از بيست روز ديگران نيز متوجه اين تغييرات ميشوندو پس از سي روز با بدني كاملا متفاوت روبرو خواهيد شد. "ژوزف پيلاتس"
مقدمه:
پشت ميز نشيني و عوارض آن در زندگي شهري:
علاوه بر استرس هاي آشكار و پنهاني كه همه روزه بر شهر نشينان وارد ميگردد كه بنوبه خود سر منشا بسياري از بيماري هاي جسمي و رواني است پشت ميز نشيني كارمندان و عدم تحرك كافي و مشغله فراوان ذهني نيز ما را درگير بيماري هاي فراواني نموده است از عوارض شایع و مشکلآفرین کم تحرکی و پشتمیز نشینی، اضافه وزن و چاقی است چرا که افراد کم تحرک، کالری مصرفی خود را نمیسوزانند و فعالیتی برای سوختن انرژی ندارند.
شادي مكن كه بر سرت اين ماجرا رسد
"غمانگيزترين نوع زندگي در اين سه عبارت خلاصه ميشود: کاش ميتوانستم، کاش امکانش وجود داشت، بايد اين کار را ميکردم."
همه ما در بانک حافظه خود از گذشته چيزهايي را ذخيره کردهايم که ميتوانستيم آنها را به شيوهاي متفاوت انجام دهيم.
وقتي بزرگ ميشويم، چيزهايي را ياد ميگيريم و رشد ميکنيم. اما معنايش اين نيست که بايد به خاطر گذشته پيش از آن افسوس بخوريم. اگر ما اين تجارب را از سر نگذرانده بوديم، تبديل به آدمهاي دانا و قدرتمند امروزي نميشديم.
چيزي که بايد از شر آن خلاص شويد افکار منفي هستند و بايد طوري زندگي کنيد که هرگز افسوس
داستان كوتاه
مدتها بود که جک پيرمرد را نديده بود. حضور در دانشگاه، پرداختن به يک شغل پردردسر، و حتي خود زندگي فرصت خيلي کارها را از او گرفته بود. در حقيقت، جک خانواده و زندگي در حومه را رها کرده بود تا به دنبال آرزوهايش برود. آنجا، در دل هياهوي شهر و زندگي شهرنشيني، کمتر فرصتي پيدا ميکرد تا به گذشته خويش بينديشد و حتي وقت آن را نداشت که دمي با همسر و تنها پسرش بگذراند. او داشت روي آيندهاش کار ميکرد و هيچ چيز نميتوانست جک را از رفتن باز دارد.
تلفن زنگ زد. در آن سوي خط کسي نبود جز مادرش که ميگفت: «جک، آقاي بلسر ديشب مرد. روز چهارشنبه مراسم تشييع جنازه است.»
همه خاطرات روزهاي خوب کودکي مثل يک فيلم پيش چشمانش......
لامارتین شاعر فرانسوی میگوید: تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.
محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.
من هیچ گناهی را بزرگتر از این نمی شناسم که بی گناهان را به نام خدا زیر فشار قرار دهند.
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،
بر آنها که می هراسند بسیار تند،
بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآنها که عشق می ورزند،
زمان را آغاز و پایانی نیست.
باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
چون نام علی نام خدای احد است
بسم لله۱۲۱ و یا علی۱۲۱ مدد هم عدد است
و آنگه بحق۱۱۰ چو با علی۱۱۰ هست یکی
هرجا که علی مدد بود حق مدد است
عشق يک چشم دارد ولی نفرت کور است. «آلمانی»
در کنار سيب گنديده، سيب سالم هم میگندد. «روسی»
وقتی با دوستانت دعوا میکنی تازه میفهمی آنها چقدر از اسرارت باخبرند. «آمريکايی»
تقدير بعضیها را روی بالهايش حمل میکند و برخی را روی زمين میکشد. «اسپانيولی»
اگر شير درندهای برابرت باشد بهتر از اينست که سگی خائن پشت سرت باشد. «ايرلندی»
نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی. اگر از خودت تعريف کنی قبول نمیکنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت. «يونانی»
